پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
386
پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )
پيش آمد روزگار آن دو را فراگرفت و افسانه زبان رهگذران شدند . جنازهيى مىبينى كه مرگ رنگ آن را دگرگون ساخته است و خونى كه در هر سوى روان است . جوانى كه با حياتر بود از زن جوان شرمگين ، و برّندهتر بود از شمشير دو سرِجَلا داده شده ! آيا اسماء [ بن خارجه يكى از كسانى كه هانى را نزد ابن زياد برد ] آسوده خاطر سوار بر اسبها مىشود ، در صورتى كه طايفهء مذحج [ كه با هانى از يك تيره بودند ] از او خون هانى را مىخواهند . و قبيلهء مراد [ كه با هانى از يك تيره بودند ] در اطراف اسماء گردش كنند و همگى چشم به راه اويند كه بپرسند يا پرسش شوند . پس اگر شما [ اى قبيله مذحج و مراد ] انتقام خون برادر خويش را نگيريد ، [ همچون ] زنان بدكارى باشيد كه به اندكى راضى گشتهاند ! چون مسلم و هانى به شهادت رسيدند ، ابن زياد سرهاى آنها را به هانى بن ابى حَيّه و ادعى و زبير بن اروحِ تميمى سپرد تا براى يزيد بن معاويه ببرد و به نويسندهء خود عمر وبن نافع گفت : چنين بنويس ، سپاس خدايى را كه حق اميرالمؤمنين را گرفت و دشمن او را كفايت كرد ! به آگاهى اميرالمؤمنين برسانم كه مسلم بن عقيل در خانهء هانى بن عروه پناهنده شد ، جاسوسها و ديدهبانها بر آنها گماردم و مردانى در كمين آن دو نهاده و نقشهها براى آنها كشيدم تا آنها را از خانه بيرون كشيدم و خدا مرا بر آن دو مسلط كرده گردنشان را زدم و سرهاى آن دو را توسط هانى بن حيّه و ادعى و زبير بن اروح تميمى براى تو فرستادم ؛ و اين دو نفر از فرمانبران و پيروان ما و خيرخواهان بنى اميهاند . اميرالمؤمنين هر چه از جريان كار هانى و مسلم بخواهد از آن دو جويا شود ، زيرا اطلاع كافى دارند و راستى و پارسايى در اين دو مىباشد ، والسّلام . يزيد در پاسخ ابن زياد نوشت : تو همچنان كه من مىخواستم بودى . در كردار چون دور انديشان رفتار نمودى و بى باكانه چون دلاوران پُردل حمله كردى و ما را از دفع دشمن بى نياز و كفايت كردى . گمان من دربارهء تو به يقين پيوست و انديشهء من دربارهء تو نيك شد . من دو فرستاده ات را فراخواندم و از آن دو در پنهانى اوضاع را پرسيده و جويا